| خانه فرشته ها ... ( 1 ) ... | ۱۳٩۱/۱/۱۸ |
HU
تا می آیم بنویسم آن قدیم ها ، عطر پلو های های مامان جون توی قابلمه های آلومینیومی با ته دیگ های لایه لایه طلایی رنگ ، می دود توی خاطراتم ... می کشاندم توی اتاقی با پنجره های بزرگ مه گرفته که حیاط سرد و حوض پر از برف پشت آن به سختی پیدا بود ... اتاقی کوچک و سفره ای که وقتی همه تنگاتنگ دورش می نشستیم دنیا برایم در همان جمع ساده و پر جنب و جوش خلاصه می شد ... سفره کرم رنگ با عکس سیخ های کباب وگوجه و دیس های پلو که گاه وقتی غذا دیر سر سفره می آمد با خواهرم سولماز ادای خوردن آنها را در می آوردیم و کلی می خندیدیم ... بشقاب های ملامین که وقتی مامان و بابا از اداره یکراست برای نهار می آمدند آنجا مامان جون به جایشان بشقاب های چینی گل سرخ را می چید ...کوزه پلاستیکی سبز بزرگی که از بس سنگین بود کشان کشان تا سفره می آوردم اش و چند بار وقتی سعی کرده بودم از آن توی لیوانم آب بریزم آب را روی زمین و سفره ریخته بودم ... زیلوی طوسی رنگی که مامان جون تا عصر همراه چرخش آفتاب در آسمان به دنبال رد نور در اتاق ، این طرف و آن طرف روی فرش ها می کشید و سفره را هم بر آن پهن می کردیم ...
دور سفره که می نشستیم ، گاهی وقت ها که شیطنت خاله منیژ گل می کرد و دائی ممد هم کیفش کوک بود ، شروع می کردند به کل کل و سر به سر هم گذاشتن ،،، با لیوان هایشان همدیگر را خیس می کردند ،،، به بشقاب یکدیگر ناخنک می زدند ،،، برای هم تربچه پرت می کردند و همینطور شوخی هایشان بالا می گرفت تا گاهی کار به دعوا می کشید ... آن وقت مامان جون غذا را از مقابل هر دوشان برمی داشت و تنبیه شان می کرد اما سنگینی تنبیه هایش بیشتر متوجه خاله منیژه بود تا دائی ممد ! و این کفر خاله منیژ را در می آورد ... دلم برای خاله ریزه ام خیلی می سوخت اما هیچوقت نمی توانستم فکر کنم ممد جون مقصر است! ... انگار که مهره مار داشته باشد کار خودش را می کرد و همچنان همه عاشقش بودیم! ... خاله ویدا این وسط بیشتر ناظر بود ، گاهی هم چشمکی به من می زد که زیاد جدی نگیرم ! ... خاله در همان اداره بابا کار می کرد اما مثل بابا تا عصر توی اداره نمی ماند و ظهر ها به خانه بر می گشت ... معمولا هم یک شکلات یا آب نبات چوبی خوشگل برای من می خرید یا از آن تخم مرغ شانسی هایی که آخرین نسل شکلات های خارجی قبل شروع جنگ در ایران بودند و از تویشان قطعات فلزی هواپیما ها و ماشین های محشری در می آمد که دائی ممد یا خاله منیژ برایم سوار می کردند و می گذاشتیم در دکوری که مامان جون بعضی از وسایل بارزشی را که خیلی دوست داشت آنجا قرار می داد ، مثل ساعت کوچکی که دائی داداش برایش خریده بود و عقربه های شبرنگ داشت تا در گرگ و میش صبح ها وقتی برای نماز بیدار می شد بتواند ساعت را بخواند ...
دائی داداشم طی روز هیچوقت در خانه نبود ... از دورترین روزهایی که او را به یاد می آورم داداش همیشه صبح زود قبل بیدار شدن ما آرام و بی صدا می رفت کارخانه ... پسر ارشد خانواده بود و بعد فوت پدربزرگم شده بود هم سرپرست کم سن و سال مادر بزرگ و خاله ها و هم دنباله رو عقاید پدربزرگ ... عقایدی که در اوضاع متشنج سیاسی آن روزها ذهن خاله ها و دائی ممد را هم درگیر کرده بود ... داداش عصر ها پس از تاریک شدن هوابه خانه برمی گشت اما نه کار زیاد و خستگی و نه مسئولیت هایش مانع از این نمی شد با من بازی کند ، داستان ها و ماجراهای جالب برایم تعریف کند و با اصرار و علاقه فراوان سعی کند که تا حین این بازی ها و تفریح ها چیزی یادم بدهد ! ... بیشتر اوقات من را روی دوشش می گذاشت و آفتاب مهتاب بازی می کردیم ، بین هر بالانس رویم را به طرف ساعت دیواری بزرگ می گرفت و از من می پرسید حالا ساعت چند است ؟ و من معلق بین زمین و آسمان برای اینکه بازی ادامه پیدا کند باید ساعت صحیح را می گفتم ... و این طور بود که شمارش درست عقربه ها ، حروف الفبا ها ، رقم ها و جمع و تفریق و ضرب و کسر ، اسم کشورها و پایتخت ها ، خواندن کتاب های قصه ، آدم های مهم و معروف دنیا و خیلی اطلاعات دیگر را قبل رفتن به مدرسه یاد گرفتم ... دائی داداشم بی نظیر بود ... و هست ...
¤ ادامه مطلب ...... نوشته شده در ساعت ٥:۳٩ ب.ظ توسط هلال
| خانه فرشته ها ... | ۱۳٩۱/۱/۳ |
S.E.M
تولدت مبارک فرشته ...
برای تولدت امشب خاله ها و دائی ها را دعوت کرده بودم ... آدم بزرگ هایی که اگر صد سال شان هم باشد باز بچه هایت هستند ... و ما کوچکتر ها ... تک تک نوه هایی که پاره تن ات بودیم ... همه آمده بودند ... حتی ممد جون هم آمده بود ! ...
باورت نمی شد ... اشک های مهربانی باز توی چشم هایت حلقه زده بودند و همراه لبخند هایت می لرزیدند ... دست هایت هم می لرزیدند ، از هیجان ... صدایت هم ، از شوق ... دلت هم ... از عشق ...
باورت نمی شد ... هی می گفتی به سن و سال من نمی آید ... می گفتی بد است پیش داماد هایم ...می گفتی کیک و تولد و کادو و این کارها برای بچه هاست ... و نمی دانستی چقدر شبیه بچه ها شده بودی با آن لپ های گل انداخته از شرم و شور ...
باورت نمی شد مامان جون فرشته ام ... باورت نمی شد که همه به خاطر تو جمع شده ایم ... به خاطر سالروز تولدت که خود هرگز ندانسته بودی و نمی دانستی کدام روز است ... اصلا در طول زندگی ، وقتی هر چند روز یک بار عزیز ترین سرگرمی ات که یک به یک به ترتیب ماه های سال شمردن تاریخ های تولد ما نوه هایت بود را تکرار می کردی ، به فکر ات رسیده بود که خودت هم روز تولدی داری ؟! در این همه سال که از هفته ها مانده به روز تولد هر کدام از ما ، کادویی که برایمان با دقت انتخاب می کردی را تدارک می دیدی ، هیچ از دلت گذشته بود که کاش یک بار هم که شده جشن تولد ای داشته باشی و کسی هم از مدت ها قبل برای تو هدیه ای در نظر گرفته باشد ؟؟؟ ... نه ... برای همین بود که باور نمی کردی ...
حق داشتی ...
من هم باورم نمی شود ... حتی حالا که دارم با تمام توانم چنان لحظه هایی را تجسم می کنم تا برایت بنویسم و نمی شود ! ... نه احساس هایم آرام می شوند و نه کلمه هایم آزاد ... یک وقت به خودم می آیم و می بینم دقیقه ها همینطور گذشته اند و من خیره به سطرهای خالی ...
باورم نمی شود که نشد !!! ... نه آن هدیه ها ... نه کیک ... نه میهمان ها ... نه آن خنده ها و شادی ها و شمع ها ... نه دیدن چهره شگفت زده ات ... نه ترانه هایی که دوست داشتی و پدر بزرگ در جوانی می خواند ... نه هیچ یک از رویاهایی که سال ها در خیال برای تولدت تصور می کردم ...
باورم نمی شود که چطور این فکر زودتر از بیماری ات به ذهن ام خطور نکرد ... که چرا تسلیم هر آنچه من را از تو و کودکی هایم دور می کرد شدم ... که همه ادعاهایم در برابر خودخواهی هایم رنگ باختند ... که آن همه سال چه زود گذشتند و گذشتند و گذشتند ...
و نتوانستم ...
شاید این نوشته ها که اسمش را به یاد تو ، خانه فرشته ها گذاشته ام ، در سالروز تولد ات بتوانند تسلی کوچکی باشند برای دلم که هنوز خاطرات آن روزها و آن خانه ، عزیزترین یادگارهایش هستند از زندگی ...
لاله
برکت
¤ ادامه مطلب ...... نوشته شده در ساعت ۱:۱٩ ق.ظ توسط هلال
| ... | ۱۳٩٠/۱٠/۳ |
...
دلم هزار راه می رود ... و ... نمی رود ...
امان از این برزخ مهیب
که بهای عشق
عشق است
اما دیر ... اما دور ...
...
¤ ادامه مطلب ...... نوشته شده در ساعت ۱:۱۳ ق.ظ توسط هلال
| اعجاز عشق ... | ۱۳٩٠/۸/۱٥ |
HU
من آن روح رها هستم که از زندان تن رستم منِ خود را چنان دیدم که از جنس خدا هستم
چه دنیاهای تو در تو چه هستی های پی در پی به چشم جان همی دیدم چو چشم دیدگان بستم
ملائک وعده جنت ، شیاطین دعوت لذت من از هر دو جدا گشتم به ذات عشق پیوستم
ندای عشق چون زخمه بزد بر چنگ این جانم همه شورم همه رقصم ، سر و پای و دل و دستم
ره و بیراهه گردیدم زمان را در نوردیدم از این عالم فرا رفتم اگر چه خاکی و پستم
نیاز و خواهشم گر شد چو زنجیری به بال من هوس را دام بر کندم من آن زنجیر بگسستم
نه از آتش نه از طوفان نه مرگ و مسلخ دیوان نمی ترسم چو وارستم به عرش عشق بنشستم
مرا بودی اگر توبه ، به درد از عشق آزرده هزاران عهد نو بستم چو آن یک توبه بشکستم
اگر بودم چنین بوده و اگر باشم چنین بادا کز عشق همواره مجنونم کز عشق همواره سرمستم ...
بادا ... ( لاله - 14 ابان 90 )
برکت ...
¤ ادامه مطلب ...... نوشته شده در ساعت ٤:٠٩ ب.ظ توسط هلال
| و تولدی دیگر ... | ۱۳٩٠/٦/۳٠ |
HU
چرخه ها ... چرخه های بی تمام ... چرخه های حرکت و سکون و حرکت از نو ... و در هر حال و همه حال تغییر ... تحول ... دگرگون شدن ... نو شدن ... تازه شدن ... و تلاش ای مستمر برای بهتر و بهتر و بهتر شدن ...
به پایان چرخه ای از سکون و سکوت رسیده یا در آستانه چرخه دیگری از حرکت هستم ، نمی دانم ... هر چه هست آن آواز همیشگی است که با من از عشق می گوید ... از عشق ای ازلی ، ابدی ، و ناتمام ...
عشق به خود ، به دیگران ، به هر آنچه می بینم ، به هر مکان که در آن قدم می گذارم و هر زمان که در آن نفس می کشم ، عشق به زندگی با تمام آنچه که هست و ... عشق به خود عشق ... چرا که ،
عشق خداست و خدا عشق است و من ، همچنان می آموزم از خدای عشق تا نه عاشق و نه معشوق که چون خود عشق باشم ... خود عشق ...
برکت
¤ ادامه مطلب ...... نوشته شده در ساعت ۱:٤٢ ب.ظ توسط هلال
| شعر همیشه بهارانه ام ... | ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ |
S.E.M
سرود گل
با همین دیدگان اشک آلود
از همین روزن گشوده به دود
به پرستو به گل به سبزه درود
به شکوفه به صبحدم به نسیم
به بهاری که میرسد از راه
چند
روز دگر به ساز و سرود
ما که دلهایمان زمستان است
ما که خورشیدمان نمی خندد
ما که باغ و بهارمان پژمرد
ما که پای امیدمان فرسود
ما که در پیش چشم مان رقصید
این همه دود زیر چرخ کبود
سر راه شکوفه های بهار
گر به سر می دهیم با دل شاد
گریه شوق با تمام وجود
سالها می رود که از این دشت
بوی گل یا پرنده ای نگذشت
ماه دیگر دریچه ای نگشود
مهر دیگر تبسمی ننمود
اهرمن میگذشت و هر قدمش
نیز به هول و مرگ و وحشت بود
بانگ مهمیزهای آتش ریز
رقص شمشیر های خون آلود
اژدها میگذشت و نعره زنان
خشم و قهر و عتاب می فرمود
وز نفس های تند زهرآگین
باد همرنگ شعله برمیخاست
دود بر روی دود می افزود
هرگز از یاد دشتبان نرود
آنچه را اژدها فکند و ربود
اشک در چشم برگها نگذاشت
مرگ نیلوفران ساحل رود
دشمنی کرد با جهان پیوند
دوستی گفت با زمین بدرود
شاید ای خستگان وحشت دشت
شاید ای ماندگان ظلمت شب
در بهاری که میرسد از راه
گل خورشید آرزوهامان
سر زد از لای ابرهای حسود
شاید اکنون کبوتران امید
بال در بال آمدند فرود
پیش پای سحر بیفشان گل
سر راه صبا بسوزان عود
به پرستو به گل به سبزه درود
به پرستو به گل به سبزه درود
به پرستو به گل به سبزه درود
....
برکت
¤ ادامه مطلب ...... نوشته شده در ساعت ٦:٠٤ ب.ظ توسط هلال
| لاوین ... | ۱۳۸٩/٩/٢٦ |
S.E.M
خوابی از جنس حقیقت ، راز و رویا دیده ام
خواب و بیداری تنیده آشکارا دیده ام
بار دیگر می فروزد شعله ها در جان من
عشق را چون با دلم غرق تمنا دیده ام
دیو و انسان و ملک حتی خدا آید به رقص
از تب و تاب ای که من در رقص دلها دیده ام
فرصت فردای موعودم نباشد بس که من
عشق را بازیچه امروز و فردا دیده ام
زنده شد روحم به رستاخیز عشق از خواب مرگ
روح خود زین معجزه بر عرش اعلی دیده ام
می خروشد ، می زند ، برمی کند طوفان عشق
ضربه هایش از نوازش های رندانه گوارا دیده ام
سوی بیراه و خطر گر می روم من بی هراس
بس اشارت ها کز او پنهان و پیدا دیده ام
پرگشودم از اسارت آسمان برآسمان پرواز عشق
تا زمین را زیر بال ام خرد و رسوا دیده ام
نیست در بیداری ، آگاهی از این اسرار عشق
این حقیقت ها که من در خواب و رویا دیده ام . . .
لاله- 26آذر89
تقدیم به با ارزش ترین وجود زندگیم لاوین که خود عشق است ...
¤ ادامه مطلب ...... نوشته شده در ساعت ۱:۳٩ ب.ظ توسط هلال
| آموزه های ابدی ... | ۱۳۸٩/٩/۱٢ |
HU
. . . بخوان تا بدا نی من چه عزیزی را از دست داده ام . . .
این آخرین جمله ای بود که دکتر صاحبی بر خلاف انتظارم در خلال همه کارها و مشغله و درگیری های تحقیقی و پژوهشی و کلاس های دانشگاهی و دوره های آموزشی و ... در پاسخ به ایمیل ای که جهت ابراز تسلیت از فوت دکتر دادستان برایشان نوشته بودم ، فرستاده بود ...
افتخار آشنایی دکتر صاحبی را از شرکت در کلاس های واقعیت درمانی ایشان از بهار امسال پس از بازگشت از یک فصل کاری خسته کننده به ایران و درفرصتی چند روزه که بنا بود پیش از عزیمتی دیگر داشته باشم به دست آورده بودم ، اما دکتر دادستان را از آنجا که زمینه مطالعاتم همیشه آزاد بوده و در این مطالعات آزاد نیز به دلیل گرایشم به مطالعه مباحث بیش از شخصیت ها و اینکه تنوع بیش از حد مباحث مورد مطالعه تا حدی امکان مطالعات تخصصی تر را سلب می کند ، متاسفانه تا همین چند روز پیش که از طریق شاهین احمدیان از فوت ایشان و جایگاهی که برای دکتر صاحبی داشتند مطلع شدم ، نمی شناختم ...
همان شب ضمن ایمیل ای به دکتر صاحبی فوت یگانه استاد گرانقدرشان را تسلیت عرض کرده و در سایت های اینترنتی به دنبال مقالاتی در شناخت دکتر دادستان بودم ،کنجکاو از توانایی های علمی و شخصیتی ایشان که توانسته بود برای فردی چون دکتر صاحبی با دانش و توانایی های مطرح در سطح جهانی ، چنان جایگاه ویژه ای داشته باشد ...
علاوه بر پاسخ سریع دکتر صاحبی به ایمیل من ، در کمال حیرت متوجه شدم ایشان 2 ایمیل برایم فرستاده اند ، یکی در پاسخ تسلیت و دیگری مقاله ای در وصف دکتر دادستان . تجربیاتی که دکتر صاحبی جدا از آموزه های علمی و تخصصی به عنوان درس هایی از زندگی از دکتر دادستان چون گنجینه ای گرانبها حفظ نموده و حالا من را هم در این گنجینه سهیم می کردند ...
خواندن این نوشته پر ارزش را به زمانی موکول کردم که فارغ از دغدغه های روزمره بتوانم با آرامش و تمرکزی آنگونه که لایق مطلب باشد دینم را به آن ادا نمایم ، چرا که نخوانده بار معنوی عظیم آن را احساس کرده بودم ... نمی دانم چند روز گذشت تا شبی که سخت دلگیر بودم ...
آن شب اندوهی تلخ چنان طوفانی از رنج در وجودم بر پا کرده بود که نه توانایی مقابله با موج های وحشی عبوسی که بر قلب و ذهنم آوار می شدند را داشتم و نه یارای تحمل فروپاشی باورهایم از تلاش و تقلا و یافتن راه نجاتی از آن مهلکه درد و دریغ ... بی اختیار کامپیوتر را روشن کردم ... نمی توانستم همانطور بنشینم و ویرانی خودم را تماشا کنم ... پناه بردم به هیاهوی گیم های پرسرعت تا شاید شتاب شان از آن گرداب مرگ آور دورم کنند ... انتخاب خوبی بود ... تمام خشم و دیوانگی ام را بر سر موانع مجازی ریختم ، زدم ، شکستم و پیش رفتم ... مدتی گذشت ... ناگهان به یاد مقاله دکتر صاحبی افتادم ... تشنه و خسته شروع کردم به خواندن ... و دیگر به یاد نمی آورم طوفان چطور فرو نشست ... موج های سرکش چطور آرام شدند ... ابرهای غلیظ دلتنگی چه وقت کنار رفتند و چطور جرعه جرعه با خواندن هر سطر ذره ذره ام سرشار از نیرویی ناب و نفیس گشت ... نیرویی که تا اعماق سیاه و پنهان دلتنگی هایم نفوذ کرده ، دانسته هایم را از اسارت تصورات تلخ زدوده ، روحم را از درک دوباره توانایی هایم شفاف و سرشار نور می کرد ...
پس از تمام شدن مقاله با خود فکر می کردم روحش شاد باد ، او که آموزه های تابناکش ابدی است و یک بار دیگر به یاد آخرین جمله ایمیل دکتر صاحبی افتادم : بخوان تا بدا نی من چه عزیزی را از دست داده ام ...
مقاله ای که در زیر می خوانید قسمتی از مقاله اصلی آقای دکتر صاحبی می باشد که کل مقاله پربار و ارزشمند ایشان را در ادامه مطلب می توانید مطالعه نمایید .
آموزه های پروفسور دادستان :
درس هایی که من از استاد آموختم
دکتر علی صاحبی
روان شناس بالینی
عضو هیئت علمی موسسه واقعیت درمانی ویلیام گلسر
. . .
درس دوم :
روزی پس از اتمام دوره کارشناسی همراه با سه تن از همکلاسی هایم ( دکتر محمد علی مظاهری ، دکتر حمید رضا پور اعتماد و احمد واقفی ) تصمیم گرفتیم به دیدن استاد برویم . تماس با استاد و هماهنگی ها بر عهده من گذاشته شد و من قرار گذاشتم که عصر یک روز پنجشنبه به منزل استاد برویم . این نکته را متذکر شوم که چند ماهی بود که استاد یگانه پسر نازنین اش " آرش " را از دست داده بود .
از خوابگاه امیر آباد با اتوبوس به مقصد لویزان حرکت کردیم . به موقع رسیدیم و استاد منتظر ما بود . با آنکه چند ماهی بیش نبود که فرزند دلبندش را از دست داده بود ، ولی سرحال ، بشاش ، و پر انرژی می نمود . پس از کمی خوش و بش من از استاد پرسیدم که فلسفه زندگی اش چیست وچطور توانسته از زیر آوار آن واقعه دردناک به این زودی بیرون آید ؟ چیزی که کمتر کسی انتظارش را داشت . استاد لبخندی زد و از اتاق بیرون رفته پس از چند دقیقه در حالی که یک جعبه در دست داشت وارد اتاق پذیرایی شد .
ما همه منتظر بودیم که درون جعبه را ببینیم . ولی من منتظر دریافت پاسخم بودم . استاد در صندلی مخصوص خود نشست و آنگاه گفت :
" پسرم ، زندگی همانند یک جعبه خالی است که به تو داده شده است . این مسئولیت شخصی خود توست که این جعبه را با چیزهایی پر کنی که به زندگیت معنا بدهد . بیشتر مردم تمام حجم و گستره زندگی شان را فقط به " یک چیز " محدود می کنند . بنابراین در درون جعبه زندگی شان فقط یک چیز وجود دارد . برای برخی ، شغل و کار تنها دارایی درون جعبه زندگی شان است . برای آنها شغل شان مهم ترین چیز برایشان است و از این رو تمام وقت و انرژی خود را مصروف آن می کنند . برای برخی ، زندگی زناشویی ، برای برخی فرزند ، برای برخی یک معشوق یا محبوب خاص ، برای برخی والدین . برای همین است که این افراد تمام توجه و انرژی خود را بروی آن رابطه ، فرد یا محبوب خاص متمرکز و سرمایه گذاری می کنند ."
آن یک چیز درون جعبه زندگی هر چه باشد ، لنزی است که زندگی و تمامیت آن را از طریق آن می نگریم . مثل این می ماند که برای نگریستن به جهان فقط یک منظر یا پنجره فراروی خود باز کنیم . یک روز که در شغل مان با مشکل جدی مواجه می شویم مثل اخراج ، بازنشستگی زود هنگام و ناخواسته ، دعوا با مدیران بالادست و ... آنگاه همه چیز جلوی چشمان مان سیاه و تیره می شود ، و وقتی با چنین اوضاعی با کسی روبرو شوید ، یا به منزل بروید ، زندگی چگونه به نظرتان می رسد ؟ چه معنا و مفهومی برایتان خواهد داشت ؟
خوب ، اگر زندگی را فقط از یک پنجره محدود یا تنها منظر شغل بنگرید ، آنگاه زندگی خیلی بد به نظر خواهد رسید . چرا که وقتی شغل و کار خوب نباشد ، زندگی هم خوب نخواهد بود . در چنین شرایطی شما با حالت عصبانیت و ناکامی به منزل خواهید رفت . به زودی منزل هم همان جو نامطبوع را پیدا می کند . چرا که تنها لنز یا دیدگاه شما به زندگی ، تمام تجربه زیستی شما را تحت تاثیر قرار می دهد . حالا فکر کنید اگر جعبه زندگی شما فقط شامل زندگی زناشویی تان باشد و نه چیز دیگر و آن رابطه نیز مملو از تعارض و درگیری و تنش باشد ؟ آنگاه زندگی چگونه به نظر خواهد رسید ؟ و دوباره نگریستن به جهان فقط از چهارچوب یک پنجره و یک منظر ، چشم انداز گیرایی از زندگی به دست خواهد داد . چرا که از چنین منظر محدودی فقط خشم و ناکامی و ناخشنودی می بینید . جای دادن فقط یک چیز در جعبه زندگی ، راهکار خوبی نیست . طرح مناسب تر آن است که جعبه را به بخش های کوچکتری ، همانند این جعبه ، تقسیم کرده و هر بخش را با یک چیز متفاوت پر کنیم . "
آنگاه استاد درب پوش جعبه را باز کرده و درون جعبه را به ما نشان داد . جعبه به دقت شبکه بندی شده بود و 9 خانه یا بخش مستقل از هم را می توانستیم در آن ببینیم .
استاد سپس اضافه کرد : همانطور که می بینید این جعبه زندگی من 9 بخش یا جزء دارد که شغل و کار حرفه ای دانشگاهی ام یکی از 9 بخش آن است ، یک بخش دیگر دخترم " رویا " است ، یک بخش هم " آرش " بود . یک بخش هم دانشجویانم هستند که امید بسیاری به آنها دارم . یک بخش خلاقیت و آثار علمی- پژوهشی ام است ، یک بخش دوستان و خانواده ام ، یک بخش معنویت و رشد و تحول فکری- معنوی ، یک بخش ادبیات و هنر و موسیقی و به همین ترتیب استاد 9 بخش جعبه زندگی آن روزش را به ما نمایاند .
او سپس افزود : با این 9 بخش که هر کسی برای خودش باید تعیین کند ، انسان انتخاب ها و راه های گوناگونی فراروی خود دارد . با این روی آورد شما 9 پنجره ، 9 منظر و 9 لنز متفاوت و رنگ وارنگ دارید که از طریق آنها به زندگی می نگرید . هر گاه یک منظر یا قلمرو به خوبی پیش نمی رود و یا با ناکامی و شکست روبرو می شود ، می توانیم افق نگاه مان را به سوی منظر دیگری تغییر دهیم و از آن پنجره به جهان نگاه کنیم و احساس بهتری در خود ایجاد کنیم .
و آنگاه استاد با نگاهی مصمم و مهربان ادامه داد : " حالا که آرش به لحاظ جسمی دیگر نزد من نیست ، من به پرورش دانشجویان و تحولات ذهنی – فکری آنان چشم دوخته ام و به خلق آثار پژوهشی – علمی وسیع تری در جامعه ایران می اندیشم و انرژی ام را در آن جهت متمرکز می کنم و از این روست که مرا شاداب و با طراوت و با انگیزه تر از قبل می بینید " .
جعبه زندگی کار خودش را کرده بود . و ما کم کم درک می کردیم که چطور ایشان از آن ضایعه کمر راست کرده است . همگی ما از آنکه تصمیم گرفته بودیم در چنین روزی به ملاقات استاد بیاییم بسیار خشنود بودیم . آن روز یکی از مهم ترین و والاترین درس های زندگی را از پیر و دانشوری فرزانه می آموختیم . استاد که ما را جذب این تمثیل زیبا می دید ، آرام ادامه داد :
" زمانی که در شغل و کار با ناکامی مواجه می شوم ، به خاطر می آورم که این فقط یک نهم زندگی من است ، هنوز هشت قسمت دیگر سرشار از معناست . وقتی که آرش از پیش من رفت با خود گفتم : او هرگز مرا ترک نکرده ، فقط تغییر حالت و ماهیت داده است . حضورش را حس می کنم ولی غیبت او نیز فقط یک نهم عرصه زندگی ام است ، هنوز هشت قسمت دیگر به طور کامل و کنش ور ، فعال و کارامد است . بنابراین من هنوز هشت پنجره و منظر فعال دیگر دارم که با نگریستن از آن منظر ها ، زندگی ام را معنادار ، پویا و شکوفا می بینم . "
و آنگاه استاد ، مربی وار به ما توصیه نمود که جعبه زندگی هایتان را فقط به مدرک کارشناسی ارشد یا دکتری محدود نکنید ، فقط به رابطه زناشویی محدود نکنید ، فقط به خانه و شغل و پول و ... خلاصه نکنید . آن را شبکه بندی کرده و حداقل نه مفهوم و هدف را در آن جای دهید ، تا انرژی زندگی را بهتر در خود حفظ کنید . بدین وسیله نگرش و طرز تلقی تان نسبت به خود ، جهان و آینده مثبت و برداشت تان از زندگی یک تجربه متنوع و هدفمند خواهد بود .
ما چنان محو این تمثیل بودیم که هم ما و هم استاد فراموش کردیم که چای سرو شده ، بروی میز پذیرایی مانده و سرد شده است .
البته من سال های زیادی پس از آن از محضر استاد استفاده کردم و درس های بسیاری آموختم . به ویژه در گستره کار علمی – دانشگاهی و در تعامل با دانشجویانم و چگونگی ارائه دروس ، اما این دو درس را از باب نمونه آوردم که شکر نعمتی کرده باشم و ارج گذاری وجود معلمی مشفق و پژوهشگری دقیق و انسانی شریف که حضور فعالش در این زمانه عسرت غیبت بسیاری را جبران کرده است .
یادش گرامی باد .
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
علی صاحبی
موسسه بین المللی واقعیت درمانی ویلیام گلسر
E mail : asahebi@gmail.com
www.psycoed.com .au
با تشکر فراوان از دکتر صاحبی که خود ابر استاد مسلم آموزه های بی بدیل زندگی هستند ...
¤ ادامه مطلب ...... نوشته شده در ساعت ٩:٢٢ ب.ظ توسط هلال
| دردهای خیالی ... | ۱۳۸٩/٧/۱٠ |
S.E.M
...
..
....
در خیال بود که عاشق شدیم ... اولین بوسه ها را در خیال تجربه کردیم و بوسه های بعد و بوسه های بعدی را هم ... آنقدر خیال بوسه کردیم که بعد تر ها دیگر طعم بوسه های حقیقی در نظرمان خیالی آمد ...
در خیال سینما رفتیم ... در خیال کتاب هایی که دوست داشتیم را خواندیم ... هی برای هم تفسیر کردیم فیلم ها ، کتاب ها ، آدم ها ، زندگی ها ، اتفاق ها ، سبب ها را و سیر نشدیم از حرف هایمان برای هم ... در خیال برای فرزندان آینده مان اسم هایی که دوست داشتیم را انتخاب کردیم ... در خیال دست در دست یکدیگر در خیابان ها قدیم زدیم ... ساعت ها ... بی خستگی ... در خیال زیر باران ماندیم ، آنقدر ماندیم تا خیس خیس شویم و لباسهایمان به تنمان بچسبد ... تا معلوم نشود از سوز می لرزیم یا از سوز ! ... در خیال ترانه هایی که دوست داشتیم را زمزمه کردیم و برای هم خواندیم ... همراه آواز ها چشم در چشم هم چرخیدیم و چرخیدیم و آنقدر رقصیدیم تا بال در آوردیم و پر کشیدیم از همه بندهای زمینی ... از آن بالا خندیدیم به همه خواسته ها و فاصله ها و مشکلات کوچک ... به همه آدم ها و افکار و ارزش های کوتوله ... خندیدیدم و فریاد زدیم ... فریاد زدیم و گریستیم ... از این همه ندیدن ها و ندانستن ها ... سخت گریستیم ... در خیال سر بر شانه هم از بودن یکدیگر به آرامش رسیدیم و از تصور نبودن مان بی قرار شدیم ... در خیال بی قراری هامان را سر در پی هم دویدیم و دویدیم و دویدیم ... آنقدر دویدیم تا به نفس نفس افتادیم ... در خیال تا می توانستیم نفس کشیدیم عطر موهای هم را از واهمه آنسوی مبادای دنیای خیالی مان ... بعد ، از گرمی نفس های همدیگر مست شدیم و همه لذت مستی مان شد بدمستی دردهامان ... دردهایی که زائیده ترس های پنهان به دنیای حقیقت های رخنه کرده در عالم خیال هامان بودند ... ترس درگیر ضرباهنگ بی وزن مصرع های ناتمام از قافیه باختن ... از خیالاتی که هر چه زیباتر ، احتمال نبودن و نابودی شان ترسناک تر و دردناک تر ... ترس از رویاهای ناممکن نامهربان ... ترس از تمام تخیلات تلخ ... از پناه بردن به پندار ... از اسارت ابدی به این مجاز مزمن مهلک ... و اینچنین در خیال حتی درد کشیدیم و ترسیدیم از دردهای بیشتر و بیشتر درد کشیدیم ...
برکت
¤ ادامه مطلب ...... نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٥ ق.ظ توسط هلال
| دره آلبالو ... | ۱۳۸٩/۳/۳٠ |
S.E.M
اوجی محال از توانایی ... نیروهایی مهیب ... آگاهی بی پایان ... هدف هایی عظیم ... ارتفاعات پر شکوه حقیقت هایی ناب ... باورهایی استوار ... دانستن خالص ... زلال و شفاف ... اتمسفری سرشار شعف و شور راستین ... شادمانی بی دلیل ... آزادی بی انتها ... لذتی معصوم ... لبخندی عمیق ... سعادتی بی بهانه ... دنیایی سالم و ساده ... سرزمینی کوچک اما رفیع ... رویاهایی سخت عاشقانه ...
کجا هستم ؟؟؟
بیداری چون کابوسی شتابزده بر آگاهی ام هجوم می آورد ...
چشم هایم را که باز می کنم تا به خود بیایم تغییرات مبهم و هولناک فضا بر احساس هایم سنگینی می کنند ... تمام شادی وروشنایی اطرافم حالا بی روح هست و مات ... مات مات ... اندوه ای غلیظ آمیخته با وحشتی مزمن سر می خورد د رگ هایم و سرد سرد می لغزد در سلول های هنوز گرم از هیجانم ... پرده هایی که با هر نوازش موسیقی باد از پنجره نیمه باز رقص کنان موج می خوردند ، پشت به نورپریده رنگ آفتابی خاکستری ، کدر و راکد نوید سکوت پیش از حادثه ای شوم دارند ...
اینجا بی شک دره آلبالوست !!! ...
جز این هیچ لعنت و هیچ نفرین ، هیچ بختک را یارای تعریف این بودگی بد شگون نیست ...
بوی تعفن باورهای پوسیده ...
بوی چرکین عقده های ترک خورده بر لاشه های نادانی ...
بوی مردار نفرت انگیزارواح زندگان ای متحرک ...
و همه جا ... چشم تا چشم گور و گورستان ... برای شادی های بی مهار هر از گاه ... برای لبخند های ناخودآگاه زورکی حتی ... برای هر آنچه کورسویی از عشق را سبب شود ...
و همه جا گوش به گوش مویه و شیون و سوگ ... ناله های رنج و خنده های کریه ... ضجه های عذاب و قهقهه های سیاه ... فریادهای درد و نعره های مست ...
و همه جا قدم به قدم آوار ... آوار هویت ها ... آوار اندیشه ها ... آوار احساس ها ...
و نفس به نفس خفه گی ... خفه شدن ... خفقان ...
اینجا ... سرزمین خواب ... تانگیلیای خواب ... آرزوها ، شادمانی ها ، دلخوشی ها همه در خواب ... دیدن و درک و دانستن همه بر خواب ... سرزمین بی رنگ خاکستری ... سرزمین تاریکی مدام ... سرزمین پیچیده در ریشه های سرطانی وخیم ... سرزمین پوشیده در تار عنکبوت های لزج ... سرزمین تار و تور و تله ... سرزمین اسارت و بردگی و ویرانی ... سرزمین یاس و اندوه و ملال ... سرزمین کهن دیوهای اساطیری ... سرزمین نفس های مسموم کاتلای مخوف ... سرزمین پژمردگی ... افسردگی ... دلمردگی ... سرزمین ورد های زهر آگین ... سرزمین زندگان زنده بگور !!! ... سرزمین عجوزگان مرده خوار ... سرزمین شیاطین بلند مرتبه ... سرزمین غارت و تجاوز و چپاول ... سرزمین مردمان عبوس ... مردمان نگون بخت ... مردمان جادو شده ... سرزمین قهرمانان دربند ... پهلوانان به زنجیر کشیده ... سرزمین سلاخی آدمیان مسخ شده به قربانگاه خدایان خون آشام ... سرزمین دعا های بی جواب ... سرزمین وحشت و شکنجه و شرارت ... سرزمین دار و سنگسار ... سرزمین فجایع بی دلیل ... سرزمین بلایای بی امان ... سرزمین دلهره ... تشویش ... نگرانی بی وقفه ... سرزمین عزای مزمن ... سرزمین شرم ابدی ... سرزمین گناه ... گناه بزرگ بودن ! گناه بزرگ تر بیدار بودن !!! و بزرگ ترین گناه آگاه بودن !!!!!!
...
کجا هستم ؟
کجا هستم ؟
...
پ.ن 1 : اینجا که فکر کوته و دیواره بلند
افکنده سایه بر سر و بر سرنوشت ما ...
پ.ن2 : به نقل از افسانه یوناتان و اسکورپان شیردل : جزای کسی که این کار را بکند مرگ است . جزای کسی که آن کار را بکند مرگ است . تمام کاری که شما بلدید این است که دنبال دلیلی برای کشتن این و آن بگردید ...
پ.ن3 : ...
...
...
...
...
...
...
¤ ادامه مطلب ...... نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٩ ب.ظ توسط هلال
| عید مبارک | ۱۳۸٩/۱/۱٧ |
HU .
.
.
عید امسال هم گویا گذشت ...
با تمام تازه گی هایی که از سر عادت های کهنه ، احساس های هنوز تن نداده به رخوت مدرنیته شدن مان را، یک بار دیگر نوازش دادند ...
با تمام کهنه های کهن که دوباره پیام آور تازگی ها بودند... خانه ها ، در و پنجره ها و دیوار ها ، رخت و لباس ها و آدم ها ... رویا ها ... آرزو ها ... حتی دل ها ...
سفره های هفت سین ... ماهی های سرخ و سیاه و سفید ... آخرین ثانیه های سال ... ضربان لحظه ها ... زمزمه مهم ترین خواسته ها و دعا ها به زیر لب و در دل ، درست لحظه تحویل سال تا تاثیرش بیشتر باشد و اجابتش نزدیک تر ...
شمارش معکوس ... و انفجار بی مهار هیجان و شادی در درون ...
باز موسیقی عید و شعرهای بهارانه ...
باز امیدواری بی سبب ... به معجزه روزهای سال نو ... به زندگانی دلخواه تر ... به جاده ای هموار تر ... به آینده ای مهربان تر ...
باز قول و قرار ها و اقرار ها ... آدم بزرگ ها در دل شان ... کوچکتر ها به زبان ... امسال چنین خواهم بود و چنان خواهم کرد و چون خواهد شد ...
باز همه لبخند تحویل گرفتند و تبسم تحویل دادند و برای هم بهترین ها را آرزو کردند...
باز بچه ها عیدی گرفتند ... اسکناس های ریز و درشت ... چقدر که همیشه دوست داشته ام شمردن عیدی هایم را هر شب قبل خواب تا ببینم چقدر بیشتر شده و بعد تا صبح فکر و خیال اینکه با آن همه پول باد آورده چه ها می توان خرید ...
.
...
..
نمی دانم چندمین سال است که عید می آید و می گذرد بی که بدانم کی ... چه وقت ... چطور ...
بی که لحظه تحویل به یاد داشته باشم می توانم آرزویی داشته باشم و انتظار اجابت ای ...
بی که مجالی باشد ام به تصور رویایی به ثانیه های آغازین سال نو ، که اعجاز اش بلکه ناتوانی هایم به گاه حقیت را افاقه آید ...
بی که حتی یک اسکناس عیدانه داشته باشم شب هنگام برای شمردن و ...
بی که فرصتی باشد ام همچون سال های گذشته برای نوشتن شعر بهارانه همیشگی ام ...
با همین دیده گان اشک آلود ...
از همین روزن گشوده به دود ...
به پرستو به گل به سبزه درود ! ...
.
.
.
.
پ ن : این ها همه نبودند به عیدی که امسال بود و نبودش فقط شمارش شب و روزهایی سخت و طاقت فرسا بود تا بگذرند و بگذرند و بگذرند ... و این گذشتن خود محال بود بی عشق ای که بودنش تنها دلیل توان و تحمل و طاقتم بود و تلافی همه نبودن ها ... چقدر آرام بودم در دل امواج سهمگین طوفانی از درگیری ها ... چه عید مبارک ای ...
.
.
.
برکت
¤ ادامه مطلب ...... نوشته شده در ساعت ۱:۱٦ ق.ظ توسط هلال
| و اما عشق بی پایان ... | ۱۳۸۸/۱٢/٢٥ |
S.E.M
هزاران سال پیش دیدم ات ...
برای اولین بار ...
نگاهت مرا تا اوج بودن برد ...
نگاهی سحر آمیز ...
که گویی تنها دلیل من از زندگی یافتن بود ...
عاشق شدیم ...
و بعد تو را گم کردم ...
نمی دانم چندمین روز آفرینش بود ! ...
بحبوحه کدام طوفان ... کدام زمین لرزه ...
کدام جنگ ... کدام قبیله ... کدام ویرانی ...
قرن ها گذشت ...
و من چه بسیار زندگی ها گذراندم ...
در غار ها ... در کوه ها ... دریاها ...
در کالبد زنان و مردان و حیوانات ...
و در تمام این زندگی ها
با حفره ای مهیب در روحم ...
که جز آن نگاه با هیچ پر نمی شد ...
هیچ نگاه دیگر ...
هیچ مرد ... هیچ زن ... هیچ احساس دیگر ...
و من همچنان می زیستم ...
بی نگاهت ...
بی عشق ...
تا روزی که دوباره دیدم ات ...
در سرگردانی های یک زندگی ...
نگاهت چقدر آشنا بود ...
دوباره عاشق شدم ...
و دوباره هستی ام معنی گرفت ...
از بودنی چنین سرشار ...
از احساس های دیوانه وار ...
و عشقی که تشنه و بی قرار ،
در تصاحب مطلق خود می خواستم ،
هر نگاهت ، هر لحظه ، هر ذره ات را ...
احساس ها ، اندیشه ها ، همه هستی ات را ...
جسم ات و روح ات را ...
برای داشتن ای اینچنین سخت
در هراس از دست دادن ،
که بسیار دردناک تر از نداشتن بود ،
تو را در چنگ فشردم ،
و فشردم ،
و فشردم ،
و شکستم !
و … از دست دادم ات !!! ...
آنگاه ، با زخم هایی در مشت هایم ،
با سوزشی در قلبم ،
و حفره ای در روحم ،
یک بار دیگر تنها شدم ...
...
و یک بار دیگر چرخه های زندگی از پس زندگی ...
و کالبد از پس کالبدی دیگر ...
و زنان و مردان ای دیگر ...
که هیچ کدام تو نبودند ...
و هیچ یک نگاهت را نداشتند ...
بی نگاهی که نبود و همیشه با من بود ...
دور و نزدیک ...
نزدیک و دور ...
بی عشق ...
تا به یک بار دیگر یافتن یکدیگر ،
به حادثه ای از سر اتفاق یک زندگی اتفاقی تر
در همهمهء انسان ها و چشم ها و نگاه ها ...
و یک بار دیگر تصادم نگاه هایمان ...
و یک بار دیگر عاشق شدن ...
و این بار فدا کردن تمام هستی ام برایت به عشق ...
عشقی که فقط می خواست باشد و باشی ...
عشقی که باورش برایت دشوار می نمود ...
تا به اثباتش برخوانی ام ...
بیشتر و بیشتر بخواهی ...
بیشتر و بیشتر ببخشم ...
و تو همچنان بی باور ...
و تو همچنان در تردید ...
آزادی ،
اراده ،
اختیار ...
جسم و روح و جانم همه در چنگ بهانه هایت ...
تا همچنان بفشاری ...
داستانی که نمی دانستم از کجا آشنا می نماید ! ...
به انتقامی لذت بخش می مانست ...
به عشقی بزرگ ، کوچک شده از نفرتی کوچک تر ...
تا نفرت چنین عظیم بنماید ...
و انتقام چنین قدرتمند ...
و چنین بی رحمانه به شکستنم بر آیی ...
این بود که از دست دادی ام ...
و دوباره تنها شدیم ...
...
و دوباره قرن ها گذشت ...
و دوباره زندگی های بسیار ...
و دوباره انسان های بسیار ، همه خالی از آن نگاه ...
و دوباره نگاه های بسیار ، همه خالی از آن عشق ...
همه چشم ها خالی ...
همه زندگی ها خالی ...
همه احساس ها خالی ...
همه مرگ و تولد هایم خالی ...
همه خالی از تو ...
همه خالی از عشق ...
بی عشق ...
تا معجزه ای دوباره ...
معجزه یافتن هم میان قرن های بیهوده
و زندگی های بی امید
و انسان های بی شمار ...
معجزه نگاهی که تمام خالی های هستی ام را پر کند ...
معجزه عشقی که بودنم تنها با او معنی یابد ...
می دانم از هزاران سال ،
از قرن ها پیش از اکنون می شناسم ات ...
و هزاران بار دیگر
اگر تو را گم کرده و دوباره بیابم ،
همچنان عاشق ات خواهم بود ...
همچنان عاشق ...
برکت 6 اسفند 88
¤ ادامه مطلب ...... نوشته شده در ساعت ۳:٢٢ ق.ظ توسط هلال
| تمام ناتمام من ... | ۱۳۸۸/۱٢/٩ |
تمام ناتمام من ...
مست و خراب عشق اگر باز به دام می شود
وحشی روزگار بین چگونه رام می شود
گوشه چشم مست تو ، خنده و ناز شصت تو
هر نفس و اشاره ات به صد پیام می شود
این سر سودایی من مانده میان دین و دار
از دل عاشم بپرس اهل کدام می شود
سرکشم از پیاله ات اشک جنون باده خون
هر شرر و شراره ای از تو به جام می شود
سایه عشق از سر من رد شده پرواز کنان
سایه به سایه در پی اش صبح به شام می شود
زان دل بی قرار من عاقل و آرام نشد
عقل و قرار من بر او بند مدام می شود
نه خواهش و بهانه ای نه هیچ حرف تازه ای
عشق همین و بس مرا ختم کلام می شود
نور فشان دو دیده ام زآتش وصل تو به عشق
شب سیاه هستی ام ستاره فام می شود
عشق به آسمان دل ماه سیام می شود
هلال ناتمام من با تو تمام می شود
...
١ اسفند ٨٨
برکت
¤ ادامه مطلب ...... نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٢ ب.ظ توسط هلال
| آینه | ۱۳۸۸/۱۱/٢٤ |
HU
آینه ات شدم ... خود را در من دیدی و من را در بازتابی از خود بر من ... نزدیک و نزدیک تر آمدی ... با نگاهی سخت مجذوب و مسحور ... و سپس دور تر رفتی ... با نگاهی همچنان مبهوت ... و دوباره نزدیک آمدی ... ناباور از دیدن این همه خود در من ... و دوباره دور تر رفتی ... ناباور از ندیدن این همه من در خود ... و آنگاه هی دور رفتی و نزدیک آمدی ... اما نگاهت همچنان خیره ... اما نگاهت همچنان خالی ...
آینه ات شدم ... تا ببینم ات به انعکاسی از من در چشم هایت ... در چهره ات که تمام من را می تاباند ... در روحت که در آن شناور بودم ... و تو نقش بسته بر تمام فاصله ها ، بر تمام ذره ها ، بر تمام سلول هایم ، که همه از تو تصویر بود و از تو لبریز ... خویشتن سپرده بر مجاز ، هستی ام با حقیقت ای که تو بودی تعبیر کردم و تو ... با نگاهی همچنان خیره ... با نگاهی همچنان خالی ...
آینه ات شدم ... و تو وحشت کردی از انعکاس خود ... و ترسیدی از بازتاب من ... و گریختی از درک حقیقت و مجاز ... آنچه دیدی خشنود ات نساخت ... آنچه از خود دراین آینه دیدی ... و آنچه از من در من ندیدی ... همه خود دیدی و نقش خویش ... و در آخر ... آینه تقصیر کار دانستی و ... تصویر خطاکار ... این قدر نزدیک و این قدر دور ... این همه ندانستن ... این همه ندیدن ... آرام آرام آرام ترک برداشتم ... چون بغضی لرزان بر چهره ای چروکیده از درد ... چونان چنگی بر صورت ناباوری ها ... و تو همچنان با نگاهی خیره ... و تو همچنان با نگاهی خالی ...
برکت
¤ ادامه مطلب ...... نوشته شده در ساعت ۱٢:٢٩ ق.ظ توسط هلال
| یک بار دیگر ... | ۱۳۸۸/۱۱/۱٩ |
درد ٬ وقتی از حد بگذرد دیگر احساس نمی شود ...
بی حسی و کرختی می آورد ...
سرگیــجه می آورد ... بی وزنی و احساس شــناور بودن ... سـر سپردگی و تن دادگی ...
دلهره و لـذت توام از عذاب ... لذت از سـوز ...
لذت از آخرین تقلاها مثل سخت جـان دادن ...
از این همه طلسـم و نفریـن ... لذت از این همه لعنت ...
از نــاتوانی و هی تقــــــلا ... هی تقــــــلا ... هی تقــــــلا ...
... لذت از تنهایی و تـنها بودن و تنها ماندن ...
لذت از درد و ... درد و ... درد ...
پر هستم از بهانه و هیـچ تسلی که جایش را نمی گیرد ...
هیچ تسلی ...
هیچ ...
بروم ... دوباره ...
بروم یک بار دیگر ...
بروم ... باز هم ...
بروم برای دزدی شادمانی های به فرسودگی انباشته ام ...
بروم برای تصاحب فرصت های پر تردید ...
بروم که همچنان در طالع خواستن ها ٬ نبودن ها ست ...
بروم پیش از آنکه باز این پر گویی ها کار دستم بدهند ...
بروم که دوباره طوفانی شده ام ...
بروم که هنوز در دلم مشت می کوبند ، در سرم پتک ، در روحم ...
بروم پیش از آنکه کابوس ماندگاری هایم بد تعبیر شود ...
بروم که باز دارم بی هندسه می نویسم ...
بس است دیگر ...
حرف تازه ای نیست ...
همه را گفته بودم ...
گفته بودم ...
گفته بودم ...
¤ ادامه مطلب ...... نوشته شده در ساعت ۳:٠٩ ق.ظ توسط هلال
| تمام ناتمام ای دیگر ... | ۱۳۸۸/۸/۳٠ |
HU
چقدر آسون هست درگیری های آدم با خودش ... این که یه کشیده با دست راستت بزنی از طرف چپ صورتت تا بعد دست چپ ات به تلافی یه کشیده بخوابونه طرف راست صورتت !!! ... و بعد چپ و راست هی بزنی و بزنی و بزنی تا وقتی بی جون بیفتی یه گوشه و ... بی رمق بزنی زیر گریه ... یا چه می دونم بخندی ... هی بخندی ... و بخندی ... اون قدر بخندی تا خفه بشی ...
زدن و خوردن و درد و رنج و عذاب و هر تصمیمی به هر غلطی که می خوای انجام بدی ساده هست وقتی خودت هستی با خودت ... خویش برتر با خویش پست و حقیر !!! بی دلهره ... بی اضطراب ... بی عذاب اینکه چی می شه بالاخره ... نتیجه همه زدن ها و خوردن ها برمی گرده به خودت ... خودت هستی که باید جواب پس بدی ... به خودت باید جواب پس بدی ... یا سرت رو بالا می گیری می گی اینه !!! می دونستم درسته !!! یا سرت رو می اندازی پایین می گی حالا تلافی اش هی چی هست بکش ! حقته ! نوش جونت ...
اما وقتی روبروی آینه نباشی ... وقتی به جای چشم های خود مجازی ات ، چشم های حقیقی یکی دیگه مقابل ات باشند ... وقتی هر لحظه و هر ثانیه با تشویش دیگری روبرو باشی ... اینکه مبادا به اون دیگری ضربه بزنی ... اینکه مبادا از تو آسیبی به اون دیگری برسه ... اینکه مبادا هر حرکت تو باعث تاثیر بر اون دیگری بشه ... تاثیری که دیگری نتونه درک کنه ، نتونه قبول کنه ، نتونه مهار کنه ... و ... هی دل غافل ... وقتی حتی ندونی اون دیگری تحمل بودن ات یا نبودن ات رو خواهد داشت یا نه ؟ درست مثل این هست که بپری وسط یه گرداب مهیب از عذاب ...
با تمام هستی ناتمام ام پریده ام...
تمام وجودم داره ناله می کنه ...
تمام سلول هام دارن زار می زنند ...
اما ...
دوباره ابر های سیاه و غلیظ چنگ انداخته اند به سر و صورت این هلال ناتمام ای که در آستانه تاریکی گرفتن و تمام شدن یک دور و دوران دیگه هست از ناتمامی ها... نمی دونم خوب یا بد ... ولی پر از رنج و درد و ترس ... ترس هایی که برای خودم نیستند که اگر اینطور بود این قدر عذاب نبود و ... این قدر عذاب ... و عذاب ... عذاب ....
اگر قرار باشه یک روز بنویسم ،
یک روز دوباره ،
یک روز بعد از اینکه این ابرهای سیاه سنگین بارون شدند ، اگر شدند ،،، اگر ،،،
درهلال ناتمام خواهد بود ...
به امید اون روز ...
برکت...
¤ ادامه مطلب ...... نوشته شده در ساعت ٢:۳٢ ق.ظ توسط هلال
| می ترسانی ام به ؟؟؟!!!!!!!!! | ۱۳۸۸/۸/۱ |
...
عشق خود می سوزد از آتش چه پروا می کند ؟؟؟!!!!!!!!!
...
¤ ادامه مطلب ...... نوشته شده در ساعت ۳:٠۳ ق.ظ توسط هلال
| LALE HU ARIYOR ! | ۱۳۸۸/٧/۱٥ |
HU
با عجله وارد شدم و در را بستم . تحمل وزن سرم را نداشتم ... پیشانی ام را تکیه دادم پشت در ... انگشت هایم آرام چفت را قفل کردند ... دنیا دور سرم می چرخید ... می چرخید ... و می چرخید ... بین سرگیجه و تهوع کمی طول کشید تا به خودم آمدم و برگشتم سمت آینه بزرگ روبرویم ... بدنم سنگین سنگین بود ... دست هایم را از دو طرف گذاشتم روی سینک ... انگار در آخرین نقطه ، لبه پرتگاهی مهیب ، مارپیچی بی انتها از یاس و تنهایی و دلتنگی ایستاده بودم با بدنی نحیف که سراسر می لرزید ... بازوهایم می لرزیدند ... زانوهایم می لرزیدند ... مردمک چشم هایم می لرزیدند ... نفس هایم می لرزیدند ... قلبم انگار ایستاده بود و نمی زد ... داشتم خفه می شدم ... چرا حالم این قدر بد بود ؟ نمی دانستم ... وسط همان کارهای روزانه همیشگی ایمیل و رزرو و کانفرم ها ، تعریف های همکارها از بولینگ شب گذشته و خرید های میگرس و برنامه هاشان برای اسکی آخر هفته در اولوداغ ، صحبت های هر روزه از آب و هوا و غذا و سینما ، یکهو موجی از اندوه مثل گردبادی مهیب در روح و جانم پیچیده بود ...
شیر آب را باز کردم و صورتم را گرفتم زیر آب سرد ... احساس تهوع یک لحظه قطع نمی شد ... ناگهان زدم زیر گریه ... دستم بی اختیار رفت طرف سیفون تا مبادا توی آفیس صدای گریه ام را کسی بشنود ... اشک هایم همینطور همراه آب سرد شیر سرازیر بودند ... گریه ای طولانی و بی صدا ، هق هق ای خفه شده در گلویم که می سوخت و می خراشید و می گداخت ... سرم را که بالا آوردم ، توی آینه چشمم افتاد به حال و روزم ... تلخند عبوسی بی اختیار روی لب هایم دوید ... گفتم حالا خیالت راحت شد ؟ همین را می خواستی نه ؟ تا کی عذابم می دهی ؟ تا کی این درد ها ؟؟؟ تا کی تنهایم می گذاری ؟ ببین که چه به حال و روزم آورده ای ... ببین ... ببین و بی خیال ... بی خیال این ناله ها و ضجه ها ...بی خیال این آتش ... بی خیال این شکنجه و عذاب ... بی خیال من ... بی خیال ...
صدای تلفنم را شنیدم که روی میزم شروع کرد به زنگ خوردن ... با آن قیافه نمی توانستم بروم بیرون ... تند تند شروع کردم به پاک کردن چشم هایم و لکه های سیاه آرایشی که همه جا روی صورتم پخش شده و مالیده بود ... تلفن همچنان زنگ می خورد ... صدای پاشنه چکمه های ریحان را شنیدم ... گویا به طرف میزم رفته و گوشی را برداشته بود که آمد طرف در دستشویی و گفت لاله بیا تلفنت را جواب بده هو زنگ می زند ! ... ... ... لاله هو؟! زنگ زده بیا !!! ... ... ... لاله کجا هستی هو زنگ می زند ؟!!!!!!!! ... ... ... لحظه ها طول کشید برای فهمیدن آنچه می گفت ... خشکم زده بود ... دیگر نه دست و پایم می لرزید نه لب هایم ... نگاهم داشت عمق مردمک هایم را توی آینه سوراخ می کرد ... قلبم با شدت تمام می زد ... هو !!! ... هو ؟؟؟؟!!!!!! ... هو ...
HU را از سال ها پیش روی اسکرین گوشی ام ثبت کرده بودم ... همیشه آنجا بود ... همیشه با من ... در تمام آن تنهایی ها و دلتنگی های نفرینی ... در تمام ناتمامی های دردآورم ... در تمام لحظه هایی که فکر می کردم فراموشم کرده تا این طور یادآورم باشد از حضورش ... هو همیشه بود ... اما ،،، من کجا بودم ؟ ... بودم اصلا ؟ ... بودم ؟! ... چشم هایم را بستم و دوباره سرم را گرفتم زیر آب سرد ... هو به آرامی شروع کرد به جاری شدن در سلول هایم ...
پ.ن : نه تو دور هستی ، نه معجزه و نه عشق ... الا من که اگر مسافتی هست از سر بهانه های بسیار خواستن و بسیار بودن و بسیار داشتن است و نتیجه ، تقدیری عظیم که از آن جز نمایی محدود به نگاهی بس نزدیک برده بر اثر و بس دور بر تاثیر ، نمی بینم و اینچنین کورمال فریاد زنان چنگ زده سخت بر مشتی از تمامیت حقیقت که چونان آبی روان از لابلای انگشتان حریصم فرومی چکد و می گریزد و من همچنان ناتمام می جویم و می پویم و ...
برکت
¤ ادامه مطلب ...... نوشته شده در ساعت ٩:٥۸ ب.ظ توسط هلال
| تلخ ترین حکایت زندگیم . | ۱۳۸۸/٦/٤ |
HU
اسمش هر چه که بود ، وظیفه یا غریزه ، نشسته بود کناری و داشت توله هایش را دید می زد که چپ و راست دنبال هم می دویدند و سر و گوش هم را گاز می گرفتند و بازی می کردند . با یک چشم توله ها را می پایید و با چشم دیگر اطراف را . احساس گرسنگی می کرد . ساعت ها چیزی نخورده بود . باید حیوانی شکار می کرد و شکمش را سیر تا بتواند شکم بچه هایش را سیر کند . پشت تپه جای امنی به نظر می رسید . یک به یک نرمه پشت گردن توله ها را گرفته به آنجا برد و ... رفت .
شیر نر آرام آرام نزدیک شد . می دانست توله ها آنجا پشت تپه هستند . گرفتن شان زحمتی نداشت . به سادگی تک تکشان را گرفت . دندان هایش را در نرمه پشت گوش و زیر گلویشان فرو برد و فشار داد . همه شان را خفه کرد . مثل یک جور بازی بود . این کار را به هر دلیل که انجام داد ، غرض یا غریزه ، برایش فرقی نداشت . وقتی آخرین توله را هم خفه کرد آرام رفت و روی تخته سنگ بزرگ منتظر نشست ...
ماده شیر غرق عرق دوان دوان سر رسید . لاشه توله هایش اینجا و آنجا روی زمین به چشم می خورد . رفت کنارشان ، بالای سر یک یک شان . نرمه پشت گردنشان را بو کشید . تکان شان داد . بی فایده . مرده بودند .
نگاهش افتاد به تخته سنگ بزرگ که شیر نر با بی تفاوتی بر رویش خیمه زده نشسته بود . ( خیلی دلم می خواست بدانم آن لحظه در درونش چه می گذشت که ) بی صدا به طرف صخره رفت تا رسید کنار شیر نر و بر زمین نشست . شیر نر با نخوت از جا بلند شد . برگشت طرف ماده شیر . دستهایش را روی شانه های ماده شیر گذاشت ، پاهایش را پیش کشید و ...
پ.ن برای نوشتن این چند سطر الفبا کم آوردم ... حرف و لغت و کلمه کم آوردم ... تمام احساس هایم مثل قهوه ای تلخ سر ریز شدند ، خالی ام گذاشتند و من پوک پوک ، تلخ تلخ ، مات مات ، برای نوشتن اینکه اصلا چرا خواستم این حکایت را بنویسم هم عبارت کم آورده ام ... اینکه در برابر موقعیت های مختلف زندگی چند بار مثل آن ماده شیر کم آورده و همچنان ... برای نوشتن این تلخ ترین حکایت که به عمرم دیده و شنیده و بی شک بارها زیسته ... ، خودم را کم آورده ام ...
...
¤ ادامه مطلب ...... نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٢ ب.ظ توسط هلال